X
تبلیغات
هزار و یک تلنگر


























هزار و یک تلنگر

گاه‌نوشتی از محمد هادی میهن دوست

 

داستان استقبال از حاجی و مراسم های پیوست شده، قصه ای پر غصه است و ترجیع بندی است که زیاد تکرار می شود. همین مقدار ناله بس که داستان پرده نویسی اگر چه ممکن است فلسفه تعظیم شعائر را همراه خود داشته باشد؛ اما روشن است که زیاده رویِ در آن نیز، هتک شعائر دیگری است.

یک پرده نوشتیم و طرحی درانداختیم  تا به جای دو خط نام حاجی و حاجیه فلان... حدیثی را از اهل بیت، روایت کرده باشیم و این طرح اگر فراگیر شود سر درِ منزلِ حاجی و کربلایی... تبدیل به نمایشگاهی از احادیث اهل بیت می شود.

 ای بابا! پرده ای هفت هشت هزار تومان به کجا بر می خورد! از این اسراف ها در زندگی ما یکی دو تا نبوده و نیست! اما باید توجه داشت که برخی از مسائل تبدیل به "نماد" می شوند؛ اگر چه ممکن است در نگاه اول(و فقط در نگاه اول) کم اهمیت جلوه کنند. 

و  پرده نویسی افراطی در این داستان،تبدیل به"نماد"شده است.

نماد تجمل؛

نماد فخر فروشی؛

نماد اسراف...

و مبارزه با نمادها نیز هنوز ارزشمند است و پر اهمیت.

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 12:39 توسط محمد هادی میهن دوست| |

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 14:45 توسط محمد هادی میهن دوست| |

با تنبلی و سستی و تن پروری و شد شد، نشد نشد... نمی توان دینداری کرد.

تا بنای سختی کشیدن و تحمل رنج ها را نداشت، نمی توان به آدم شدن فکر کرد

 که(لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ فِي كَبَدٍ)(سوره بلد/4)؛ مسلماً ما انسان را در رنج آفريديم.

یعنی كيفيت آفرينش انسان به گونه‌اي است كه جز با تحمل درد و رنج نمي‌تواند

به كمالات معنوي دست يازد.

چاره‌ای برای انسان نیست جز آن که بر شهوات و غرایز مادی فائق آید.

و این امر شدنی نیست جز با تحمل سختی و رنج مخالفت با کشش‌های مادی.

راه دیگری نیست. کسی که حال تحمل رنج‌ها را ندارد تا ابد باید در منجلاب غرایز مادی بماند.

و رمضان اردوگاه و محل تمرین است.

کلاس فشرده یک ماهه است برای یک سال دویدن.

سختی دارد؟

تابستان است و تشنگی دارد؟

طولانی است؟

خب اردوگاه و تمرین و کلاس فشرده باید این چنین باشد.

و یادمان نرود که

لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ فِي كَبَدٍ


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 21:20 توسط محمد هادی میهن دوست| |

1. رخش سپید رو با یه پارک 30 سانت تمیز، رها کردیم این ور خیابون و خودمون اومدیم این سمت تا نسخه عیال رو از داروخانه بپیچیم... .
زمزمه کنان، درِ ماشین رو باز کردیم. یه پا داخل گذاشته بودیم و نیم خیز شده، نشده، ندای ضعیفه ای به گوشمان رسید که آقا آقا آقا اِ اِ اِ اِ اِ...
نگاه کردیم که چی می گه عیالات...
وااااا !
جلّ الخالق !
عیال ما که این قدر خوشکل و سانتال مانتال نبود!!!!
سریع دو ریالی جا افتاد که بله حاج آقا، اشتباه سوار شدی!!!
اِ اِ اِه ه ه... خیلی ببخشید خانوم... معذرت می خوام خانوم... اشتباه شده خانوم...

در و بستیم و با هزار خجالت، سریع خودمونو رسوندیم به پیکان سپید خودمون.
برگشتیم و یه نگاهی کردیم که هم دوباره معذرت خواهی کرده باشیم و هم گفته باشیم که بله، دزد نبودیم و تقصیر ما نبوده، مقصر ایران خودرو است که ماشینا رو یه رنگ می زنه... که دیدیم بنده خدا از خنده خودشو رود و بر کرده...

2. سال اول، دوم طلبگی، همون سالهایی که تازه اعتکاف معتکاف راه افتاده بود، با بر و بچ عرفانی مدرسه به این نتیجه رسیدیم که اعتکاف حرم حال نمی ده. اونجا دوست و رفقا زیادن، خلوتی نیست و نمی دونم درجه اخلاص می یاد پایین و از این حرفا... . قرار گذاشتیم بریم یه جای پرت...
پنج، شش نفری شدیم و رفتیم مسجد جامع گناباد... حال خوبی بود، یاد جوونیا بخیر...
اما حالا بعد ده، دوازده سال در مورد یه مسئله هر چی فکر می کنم به جایی نمی رسم. اونم این که ما پنج شش تا طلبه، چطوری تو سفری که قصد ده روز نکردیم، سه روز روزه گرفتیم و معتکف شدیم؟؟؟!! یعنی سوتی دادیم؟!
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 22:30 توسط محمد هادی میهن دوست| |

این چند وقتی که از تلنگرهای ما راحت بودین، خواب نبودیم؛ بلکه همت و کار مضاعف را می نمودیم!
نمونش: همین عکس ذیل! یعنی تأسیس و تربیت یک فروند باجناق، از تحقیق و تأیید گرفته تا جاری کردن صیغه عقد تو حرم رضوی:

 

بعد جاری شدن صیغه و نهار و معارفه، اومد جلو و با لحنی تهدید آمیز؛ اما به ظاهر طنز آلود صحبت از باجناق و برق شمشیر و دشنه و خنجر...کرد
 گفتم:داداش ما خنجر منجر لازم نداریم، برو که صیغه ازدواجتون رو استاد کردم، همچین برات غلط پلوت خوندم که تا آخر عمر نتونین غلطاشو اصلاح کنین!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 16:35 توسط محمد هادی میهن دوست| |

 گفت:  امشب نیمه شعبانه، برو شیرنی بخر

گفتم: بله شیرنی خوردنم داره!

رو که نیست سنگ پای قزوینه!

آدم هم سبب تاخیر فرج باشه و هم پی شیرینی خورون نیمه شعبان!

 


برچسب‌ها: غربت امام زمان, عج, امام زمان, متن ادبی امام زمان
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 22:22 توسط محمد هادی میهن دوست| |